تبليغاتX
beautification

beautification
قالب وبلاگ
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....

اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:53 ] [ mina ] [ ]
گاه غفلت آرامم میکند...


و گاه

یادت...

گاه فکر میکنم خوشبختم

و گاه


میدانم...

گاه میخندم

و گاه میفهمم...

آری همیشه هستم ...

فرق در چگونه بودن است...

این روزها

پر است خلوتم

از حضور تو...

این روزها

یادت هست و نامت نیست...

این روزها

مانده ام

بسان خسی در میقات...
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:55 ] [ mahya ] [ ]
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمه...
 

ادامه مطلب
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 23:10 ] [ mahya ] [ ]
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 23:40 ] [ mahya ] [ ]
به نام خدایی که زن آفرید :زن شاعر


حکیمانه امثال ِ من آفرید... 


ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 16:53 ] [ mahya ] [ ]

.

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 10:10 ] [ mahya ] [ ]
ما را از کودکی

به جدایی ها عادت داده اند

همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:

                                        خوبها   /بدها

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 0:2 ] [ mahya ] [ ]
داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد،
سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشا  يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.
همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا....!!!!!

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 23:14 ] [ mahya ] [ ]

دلم را سپردم به بنگاه  دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و  هر  روز
برای  دلم
مشتری  آمد  و رفت
و هی  این و  آن
سر سری  آمد  و رفت
ولی هیچ  کس  واقعا
اتاق  دلم را تماشا  نکرد
دلم  قفل  بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد


یکی  گفت:
چرا  این  اتاق
پر از دود  و آه  است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی  گفت:
چرا  نور اینجا  کم است
و آن دیگری گفت:
و  انگار  هر  آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است


و  رفتند  و  بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟


و  فردای  آن  روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت  خود  بست


و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی  را  نداریم ...                              



بغبر  او  هیچکس

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 0:9 ] [ mahya ] [ ]
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 23:12 ] [ mahya ] [ ]
میخواهم برگردم به روزهای کودکی،آن روزها که ... پدر تنها قهرمان بود ...

عشق تنها درآغوش مادر خلاصه میشد...،بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود...

بدترین دشمنانم خواهروبرادرهای خودم بودند...

تنهادردم زانوهای زخمی ام بود...تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بودند...

ومعنای "خداحافظ" تا "فردا" بود...

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 23:44 ] [ mahya ] [ ]
از الفبای زندگی چه می‌دانیم ؟


ادامه مطلب
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:54 ] [ mahya ] [ ]

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند,

همه جا سایه ی دیوار زدن !

صبر کن سهراب..

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی اهل زمین بیزارم..

وای سهراب دلم را کشتند..!

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:11 ] [ mahya ] [ ]

سر مشق های آب , بابا  یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های هم کلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم ,پای تخته , حل تمرین

آن لحظه های  بی کلک را یادمان  رفت

راه فرار از مشق های زنگ اول

ای وای ننوشتیم آقا! یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت " تصمیم کبری" یادمان رفت

شعر "خدای مهربان " را حفظ کردیم

یادش بخیر , اما خدا را یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی ؟موضوع انشاء

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف آب, بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا نان و بابا  یادمان رفت

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:8 ] [ mahya ] [ ]
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:49 ] [ mahya ] [ ]
زن شاهکار خلقت استبرنارد شاو 

زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ 


ادامه مطلب
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 20:43 ] [ mina ] [ ]
شعرزیبای سیب ازدکترحمید مصدق

وجواب فروغ فرخزادبه این شعر


ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 16:44 ] [ mahya ] [ ]

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 16:29 ] [ mahya ] [ ]
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد … !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 16:10 ] [ mahya ] [ ]
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم
وقتی محبت کردم و تنها شدم،
وقتی دوست داشتم و تنها ماندم...
 
دانستم;

باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 10:21 ] [ mahya ] [ ]
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 13:7 ] [ mina ] [ ]


روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....

اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....


[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 19:51 ] [ mina ] [ ]
جدایی نادر ازسیمین جایزه اسکار2012راگرفت...


ادامه مطلب
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 23:10 ] [ mahya ] [ ]
اسمت رو بنویس تا بگه شبیه کدوم شخصیت کارتونی هستی 

   www.laressa.com/en


       من شدم Bugs Bunny


[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 20:44 ] [ mina ] [ ]
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...



ادامه مطلب
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 14:45 ] [ mina ] [ ]

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 13:9 ] [ mahya ] [ ]
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 0:25 ] [ mina ] [ ]
بیخودی خندیدیم

که بگوییم دلی خوش داریم.....


ادامه مطلب
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 21:8 ] [ mahya ] [ ]




                           DOWNLOAD

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:38 ] [ mina ] [ ]
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:5 ] [ mina ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
برچسب‌ ها